همین که توی این دنیا حضور داری و نفس می کشی برای من کافیه!خودم می دونم که حالا بین منو تو دیوار بلندی از نخواستن هاست .اما خاطره(گاهی خوشی،گاهی غم) از هر مانعی عبور می کنه و روح آدمی رو در انزوا آهسته می خراشه.
: برای ( سین.صاد) که با رفتنش پاره ای از روح مرا برد.
تو! چرا از میونه همه ی رنگها ، بی رنگی رو انتخاب کردی؟ مگه توی بی رنگی صاحب همه چیز میشی؟الانم که دارم با تو حرف می زنم بغض کردی حتما.ببین! از حرفای من یه وقت ناراحت نشی ها ، راستش رو بخوای! " من یکمی، زیاد قشنگ بلد نیستم حرف بزنم وقتی هم که حرفی می زنم حالا بیا خودت تصور کن!".پس، از حرفام ناراحت نشو.من که توی قد و اندازه صحبت کردن باتو نیستم.خودم می دونم ، ببخشید اگه اینو بهت می گما ، اما این بی رنگی تو داره منو دیوونه میکنه!
وقتی توی کوچه باغهای زندگی تنهاش بذاری، وقتی توی هیاهوی ِ همین شهر لعنتی رهاش کنی، وقتی دیگه دلت براش نلرزه، وقتی نپری جلوش، بهش رسا سلام کنی، اونوقت به این میگن فراموشی! جنس فراموشی یعنی همین!
: از اینکه اینجا اومدی از بزرگواریته!
یه تیکه از یه عکس پاره ، که پهلوی آشغالای یک خرابه افتاده .ممکنه یک تکه از صورت دخترکی زیبا باشه،می تونه یک تکه از یه عکس خانوادگی باشه.می تونه یه تیکه از عکس یادگاریه کسی باشه که دیگه توی این دنیا نیست و یا یه تیکه از یه عکس یه نوزاد فرشته تازه به دنیا اومد باشه. می تونه شاید چشمای سیاه اخم کرده یه پسر بچه نا آروم و شیطون باشه! که بغض هم کرده. یه تیکه عکس پاره شده کنار آشغالای یه خرابه،احتمال هر چیزی بودن رو داره.
یه بار یه حرفی اومد روی زبونم ، باعث شد سنگ دل ترین آدمی رو که می شناختم رو تحت تاثیر قرار بده.چند وقت بود که یه حسی مثل خوره با دیدن یه آدم تمومه وجودم رو گرفته بود ، توی چشماش خیره شدم و با صدای یواش گفتم : " کاش توی این روزگار یه جور دیگه ای با تو آشنا می شدم! "
فرهنگ لغت شخصی امیر ماروی:
صدای یواش: کنایه از حرفی که درون دلم بگم و فقط خودم بشنوم نه هیچکس دیگه.
: برای ( گاف . میم ) تا همیشه گرامی! کسی که هیچوقت اینجا نمی آید و نمی خواند!
: من هنوز هم مقاومت می کنم تا عاشق نشوم ! باور کنید!.
من! توی این روزگار فقط با خیال دل خوشم.مثلا،همین خیال تو!با اینکه فقط یه بار دیدمت.اما توی خیالم با تو همیشه حرف می زنم. توی خیال من! باهم قدم می زنیم.قهوه میخوریم.وقتی هم که به خودم میام می بینم چیزی بیشتر از یک اوهام نبوده،اونوقت خیلی آروم،ببین خیلی آروم چیز سختی نیست یعنی یکم بی صدا تر! بغض میکنم و سرم رو بالا می گیرم و به آسمون نیگاه میکنم.
: از یه آدمی که اوج خنده روی لبهاش فقط یه نیشخنده ،تو! چه انتظاری داری؟.
من! حتا از اینکه می بینم ته بستنی لیسی تو یه تیکه نونه حض می کنم .تو! حتا به من نیگاه هم نمیکنی؟.توی چشمام نور غصه افتاد،چی میشد اگه بذاری نون بستنیت رو فقط یه بار لیس بزنم؟
توی خیابونهای همین شهر تا ابد شلوغ،چه رنگارنگهایی که از کنارم نمیگذرند!گلوم خشک میشه از بس دنیا رو با خودم یعنی روی کول خودم این ور و اون ور می برم،من نیاز به آرامش دارم،تنها و شاید هم حتا بخوام ریه هام رو از جلقاب سیگار پر کنم.کافه همیشه سپیدم!برای من همیشه سیاهت جا هست؟
میونه باور و تردید، با اندکی تردید خودم رو با یه عالمه باور وصله میزنم.کجای این زمونه وایسادم اتفاق نیست یک واقعیته.خوشبختی هم باور کن با قدم زدن زیر بارون تقسیم نمیشه، یا اینکه زیر تیر چراغ برق اونم تو یک شب مهتابی بری و با سنگ ریزه بزنی به شیشه اتاق که هی من همینجام.یه تیکه از یه عکس پاره هم که پهلوی آشغالای یک خرابه افتاده احتمال هر چیزی بودن رو داره،مثلا، صورت دخترکی زیبا.گاهی با خودم فکر میکنم که آدمای انتظار! شاید پشیمون شده های همین سلامهای نکرده اند.پس بیا فکر کن!دوست که همینطور توی جوب آب نریخته بری برش داری بذاری توی جیبت!باید یه عمر غم خورک باشی تا آخرش یکی پیدا بشه بیاد و غمت رو بخوره!